9/23/2007

كسي و جايي كه مثل هيچ كس و هيچ جا نيست: من

آخيشششش. يه جاي خالي. يه جاي خالي براي هر كاري. جدا از اينكه جاي خالي عموما آكنده از بوي گناه است و اين خودش خيلي مفصل و در ده جلد قابل بحث است كه چرا آدم در تنهايي بوي گناه به خود ميگيرد و من حتي وقتي را هم مشمول اين مورد ميدانم كه به لفظ مي گويي با فلاني تنها بوديم!

ديروز صحنه اي بسيار عجيب ديدم كه به شكلي بي رحمانه انسان يا لا اقل انسان امروز را نمادين ميكرد. داستان يك تئاتر تلويزيوني مفهومي بود به اسم "Hit and Run" و همه بين چند زن و مرد اتفاق مي افتاد در يك ساختمان مشخص كه بيشتر شبيه اسكلت ساختمان بود. يعني ساختماني كه ديگر از استفاده خالي شده بود و اثاثه اش نيست شده. كف و ديوار و همه در همان فرم پيش از ساخته شدن بود. كلا ساختمان حالتي بود بين پيش از ساخته شدن، ساخته شده و از كار افتاده. هر يك از فضاها يكي از اين حالات را داشتند. در كل همه اين آدمها با هم به نحوي رقصواره دعوا مي كردند. گيرم در ادامه دعوا به دوستي و سپس به رقص و نهايتا سكس انجاميد.
در يك صحنه كه ذهن مرا خيلي مشغول كرد و هنرمندانه فيلمبرداري شده بود مردي زني را در يك كادر مي خواست ببوسد. دوربين از پشت سر مرد صحنه را روايت مي كرد. زن گاهي سرش بالا مي آمد و در تصوير ديده مي شد و دوباره خم مي شدند و از تصوير خارج مي شد و تنها پشت مرد بود. اتفاق حيرت انگيزي كه افتاد اين بود كه در دفعات بعدي به جاي زن كسان ديگري سرشان از آن بالا ديده ميشد. زن هاي ديگر و مرداني كه همه در اين ساختمان بودند يك بار در حال بوسيدن اين مرد ديده شدند و سرشان پايين آمد و نفر بعد. حتي كسي كه در حين دعوا با زني از پا در آمده بود هم ديده شد. در حالي كه بعد از آن ماجرا ديگر ديده نشده بود. تصوير برداري عالي بود و من واقعا غافلگير شدم.

و خب نگاهي هم به وبلاگ درب و داغون و پوسيده مان بندازيم. چي چي ميگن توش معلق ميزنه؟؟ همون. داره معلق ميزنه. وبلاگمون همه چي داره. وبلاگمون، از پيت زنگ زده اي كه قبلا توش قلب مايع ريخته ميشد تا عقل يخ زده اي كه به بسته هاي 10تايي و 100 تايي و 1000 تايي تقسيم ميشد تا شد بشه ازش يه جو فايده بچكه، توش پيدا ميشه. هيچ بقالي اينجور جنس اش جور نيست. و من بيشتر از هر كسي اين وسط به خودم ميخندم. بلند مي خندم كه چه انتظاري داشتم از اين جماعت و خودم كه بتونن يه كلمه بنويسن؟ همين ها هم كه نوشته شد كلي جاي دعا و اعلام بندگي به درگاه باري تعالي داره كه معجزه اي به اين بزرگي به ما اعطا كرده. من احمق ميدونستيد تا به الان دنبال معجزه ميگشتم؟

اما جاي خالي. چه خوبه. من به اندازه تموم كج و كوله بودنم و همه زوائد و از فرم افتادگي هام جاي خالي ميخوام. من نه تو اتوبوس ايكاروس جا ميشم و نه تو بي ام و هاي همه سرعت به دلبخواه. من دقيقا تو همچين فضاي از فرم افتاده اي كه از معنا خالي شده باشه جا ميشم. بعضي وقتا آدم يه چيزايي ميدوزه و نگه ميداره و نگه ميداره و نميدونه كي به دردش بخوره و اصلا به دردش بخوره يا نه و باز نگه مي داره. ديديم كه به درد ميخوره. چيزايي رو كه نميشه دور انداخت رو نبايد دور انداخت. اين يه قانون كليه. با يه عالمه استثنا. استثناهايي كه هر روز بيشتر بودن قانون رو اثبات ميكنن. و در پس زمينه با هم اين نجوا رو دارند. مي شنويد؟ كه قانون واقعي ما هستيم.

ما براي خود بودنمون تا حالا شده كه جايي به كفايت و اندازه پيدا كرده باشيم؟ نه نميشه. هيچ جايي پيدا نميشه كه سوژه رو به امون خدا رها كنه. همه جا مثل بمب ساعتي ميمونن كه فقط منتظر هستن زمان شون فرا برسه. اين فرمي نمي تونه مستقل از معنايي باشه كه اون رو پر مي كنه. بيقوله اي كه توش زندگي اتفاق نيافته و بيقوله اي كه زندگي توش اتفاق ميافته بي بحث راجع به كيفيت حادث شدنش كاملا از فضاي بيروني قابل تشخيصه. و هرچه اين زندگي امتدادش باز بي بحث راجع به كيفيت اش بيشتر باشه ، فرم بيشتر وجود زندگي دورنش رو اعلام ميكنه. و معمولا در اولين نقطه اعلام وجودش هم هست كه ديگر از اونچه بود بي بهره ميشه. فرم نابود ميشه و ديگه نگاه بيروني اون رو به دلخواه خودش هموار و به شكل مبتذلي پذيرفتني ميكنه و خب آخر امر در خودش حل ميكنه.
گفتم در اولين اعلام وجود. چرا؟ چون اعلام وجود به موجود بيروني اطلاق شده نه كسي كه در فرم جا گرفته. حتي كسي كه در آن ِ لحظه از بيرون در آن فرم قرار ميگيرد و ديگر ساكن فرم قلمداد ميشود مورد اعلام وجود قرار نگرفته. آن فرد معنايي بوده كه فرم را نيافته بوده. معنايي كه به سختي خود را در فرم هاي اجتماعي فرهنگي سياسي جامعه پيدا كرده، جا داده و هماره در جا گرفتن كامل ناكام مانده.
اعلام وجود تنها و تنها در اصل به چشم ديگر فرم هاي اجتماعي مي آيد. كساني كه كاملا در اين فرم ها هضم شده اند مي توانند در اين نقش ظاهر شوند. و درست همين جاست كه جامعه انساني خبردار شده و به كمك و اصلاح و ترميم قيام مي كند و چيزي جز تخريب، عدم هويت و خفقان بيشتر از خود به جا نمي گذارد.

من اين خالي را پيدا كرده ام و هر آن منتظرم كه چپاول شود. هر آن.

راستي من توهين كردم. حواستون باشه جوابم رو ندين

5/01/2007

دور روح ما خیط بکش

من صبح روزی بدنیا آمدم که خورشید نور نداشت
بیلم را برداشتم و به معدن رفتم
و شانزده تُن زغال نمره نه بارزدم
رییس ریزه ام گفت:ها ماشالله!خوشم آمد

تو شانزده تُن بار می زنی و به جایش آنچه داری
اینکه یک روز پیرتری و تا خرخره در قرض فرو رفته تر
آهای پطرس مقدس!
دور روح ما خیط بکش
ما که روحمان را به انبار کمپانی سپرده ایم

وقتی می بینید دارم میایم،بهتر است کنار بروید
خیلی ها این کار را نکردند و مردند
من یک مشتم آهن است و آن یکیش فولاد
اگر مشت راست بهتان نگیرد،مشت چپم می گیرد

بعضی ها معتقدند آدم از خاک خلق شده
اما مرد فقیر دیوانه ای هم هست
که از عضله و خون درست شده
از عضله و خون و پوست و استخوان
و از مغزی ضعیف و پشتی قوی

تو شانزده تُن زغال نمره نه بار می زنی و به جایش آنچه داری
اینکه یک روز پیرتری و تا خرخره در قرض فرو رفته تر
آهای پطرس مقدس!ما را به مرگ مخوان
ما نمی توانیم بیاییم
ما روحمان را به انبار کمپانی فروخته ایم

Merie Travis

1/29/2007

Welcome to The Machine

توهم انسانيت همه ما را فراگرفته است، تضادهايي بنيادين که در عرصه عمومي يا فرهنگي با رويه هاي زيبا در سر هر چهار راه در سکه ها يا اسکناس هايي حلول مي کنند که در صندوق هاي صدقه ريخته مي شوند، در زمان اين رويارويي هر سکه يا اسکناس تبديل به نماد بازخريد مي شوند و بار بي اخلاقي را تا رويارويي ديگر از سر سوژه خالي مي کنند.

همه ما با اين احساس مسخره و متوهم خوب بودن دست و پنجه نرم کرده ايم وقتي به گدايي پولي يا به صندوقي سکه يا حتي به سگي ولگرد تکه اي از جوجه کباب پيک نيک داده ايم و اين عمل تبديل مي شود به انگاره اي ممتد که گويا استثنا بودنش به اين علت است که کليت وجود و زندگي ما در آن محو شود.

فرهنگ متوهم هستي خود را منوط به استثنا مي کند و با عرصه آن به انسانها ( به شکل تکرار مبتذل ) از آن استثنا کليتي مي سازد هستي بخش و هويت زا و دقيقا به همين بهانه خود را از هرگونه دون مايگي يا به تعريفي بي فرهنگي مبرا نشان مي دهد. در اين نوع ساختار در عرصه عمومي هر اتفاق به ظاهر اخلاقي، مويد بي اخلاقي ساير اتفاق هاست.

وجود گدا، صندوق صدقه و ... شکي را مي پروراند که در صورت عدم آنها، سوژه چگونه اخلاق مداري خود را به خود و يا شايد به خاطر عمومي بودن عرصه اش به ديگران ثابت مي کرد.

در آن ِ اتفاق ِ استثنا، رسانه ها دست به کار مي شوند، جشن هاي عاطفه برگزار، اعانه هاي زلزله جمع، مدرسه هاي خيريه مجهز به اينترنت و ...

و در زماني غير از استثنا رسانه ها باز هم به نشخوار آن مي پردازند و با اين کار نه تنها بار بي فرهنگي را از عرصه عمومي مي زدايند بلکه استثنا را تبديل مي کنند به کليتي، تا عرصه عمومي نئشه فرهنگ اخلاق مدار خود شود.

1/26/2007

...


"Laughing, crying, tumbling, mumbling,
Gotta do more, gotta be more...
Chaos screaming, chaos dreaming,
Gotta be more, gotta do more..."

1/15/2007

ديالوگ در وقت اضافه

در پي نوشته من اکثريت شاهد گفتگويي بوديم عمدتا بين دو تن از دوستان. احساس کردم لازم بود که اين مطالب از اين جهت که اين وبلاگ را دقيقا به اين خاطر ساخته ايم که همين ها رو توش بنويسيم به اينجا منتقل بشه و از حالت کامنت خارج و مستقل و مجزا ديده بشه و البته ادامه دهندگان بحث بتوانند اضافه شوند و در آخر اينکه همه مطالب شان را منسجم تر و کامل تر بنويسند. آنچه تا به حالا گفته شد به شرح زير است. تا به لطف دوستان ادامه اش را هم همينجا و با جديت و علاقه ببينيم. تنها لازم مي دونم بگم که بهتر هست که بيشتر سعي در روشن کردن معناي مورد نظر ديده بشه تا تنها نقد موضع مقابل يا تنها دليل هاي خشک و خالي که هم سوء تفاهم آفرين هستند و هم گنگ کننده در ارتباط با مقصود نويسنده. حالا که به هر دليلي اين ديالوگ خفته بيدار شده چه بهتر که درست انجام اش بدهيم. که لزوما در همين حين هم خود انديشيدن و چگونگي آن به فعل در مي آيد و اين خود يکي از بهترين شيوه هاي گفتار مي تواند باشد.فقط ديگر دوستان چه عضو وبلاگ و چه خارج وبلاگ التماس مي کنم که نظر و ايده خودشان را در هر شکل و جنبه و ابعادي که هست ابراز کنند که اگر لحظات آخريني در کار بود در آن لحظات تنها خستگي ذهنمان را پر و يأس سينه مان را خالي نکرده باشد.

ديوار : ایرادی نداره...خیلی هم خوبه...من مطمئنم هر کی گفته اینقدر فکر نکن در حد یه شوخی بوده و گرنه تمام بدبختی ها تو دنیا از همین بی فکریه آدماست.

نيما ( شورشي) : آره زياد فکر نکن. تمام فراموشي ها ، جنگ ها ، تمام توطئه ها و تمام بدبختي هاي بشر از همين زياد فکر فکر کردنه. زياد فکر نکن که فاصله ميگيري از سوژه ات. بيگانه خواهي شد چون با زياد فکر کردن راه به جايي نميبري . نگاه کن ، ببين که چقدر فکر کردن ما ، همين آدماي دور و برت فاصله ايجاد کرده. يا حق. بگو يا حق و بلند بلند بخند. ميبيني که نيازي به فکر کردن نيست.

چوپان دروغگو : توی این متن و همچنین نطرات دوستان گرامی از زیاد فکر کردن گفته شده. سوال من اینه که اصولا مرز زیاد فکر کردن و کم فکر کردن کجاست؟ به چی میگن فکر کردن و به چی مثلا مرور خاطرات! اصلا این زیاد و کم از کجا اومده. راستش من با اینجور خط کشیدن ها مشکل دارم ولی با این موضوع هم موافقم که آدمها از خودشون فرار میکنن. این هم به این خاطره که اینطور تربیت میشن. همه جا بهت یاد میدن که جور دیگه ای باشی و کس دیگه ای ... و در این فراز و نشیب اکثرا آدمها از همدیگر هم فرار میکنن

کاوان( حامد) : فکر!!!!!!

چه قائل به اولويت زماني تفکر داشته باشيم چه تکلم ، فرق انسان با حيوان دقيقا از ديالکتيک اين دو مشخص مي شود. يا شايدم به نوعي شباهت اش.

در هر صورت فکر کردن شرط لازمه انسان بودن ماست. شرطي که بدون آن خود بخود انسانيت مان و شايد موجوديت مان( حتي هويت مان) زير سوال ميرود. در هر صورت ما بايد براي تفکر تعريفي قائل باشيم. که در صورت نداشتن تعريف تبر به دست به جان تفکر ميوفتيم.

چه با لبخند چه بي لبخند!!!!!!!!

پس به اين بيانديشيم که چگونه بيانديشيم!!!!!!!!!

شورشي ( نيما ) : در مورد بحث چگونه انديشيدن در مورد انديشيدن قائل به اصالت چي هستيم؟ تفکر و ذات تفکر؟ اين که خودش نتيجه تفکر هست. من با نظر يکي از دوستان در مورد حد قائل شدن براي رسالت تفکر موافق ام که بحث غير اين سفسطه اي بيش نخواهد بود به منظور درست کردن دستاويزي توهمي البته با چاشني خودفروشي و خيانت به انسانيت با تمام ابعادش. اين هم حاصل حراج عقلايي تفکر هست. زياد فکر نکردن و زياد فکر کردن مسلما مطلوب نخواهد بود ( به دلايلي که گفتم ). ولي در حوزه معنا عقلاني کردن عالم معنا چيزي جز استفاده ابزاري را نخواهد انجاميد. استفاده از چيزي که به علت ملاک قرار دادن تفکر براي دستيابي به آنها ، هنوز ناشناخته مانده و اين راه را براي استفاده و کثافت کاري بشر با پشتوانه ادعاي عقلاني باز مي گذارد. و اينجاست که راز هر لبخندي را نبايد با تفکر مسموم خود کثيف کني. اين لبخندي ست با ساطوري به دست براي نمايان ساختن کالبد پلشت و پوسيده عقل ابزاري ما. بخند و بگو يا حق. ميبيني هيچ نيازي به تفکر کردن در اين حوزه نيست. آخر هم بايد بگم چه آنهايي که لبخندي را به پشتوانه تفکر خود معنا مي کنند و چه آنها که با همين پشتوانه بي معنا مي کنند براي ارضاي نياز هاي خود گام برداشته اند که نتيجه آن دگماتيسم خواهد بود. ( نياز هاي ايدئولوژيکي ) بر همين اساس چگونه انديشيدن در مورد انديشيدن بحثي بيهوده و بي اصل و بن است. انديشه خود حضور دارد. مهم پيدا کردن رسالت انديشه است. البته با لبخند که غير آن ضرورت انديشه زير سوال است.

يا حق

کاوان ( حامد ) : در مقام خنديدن گاهي نوشتن لازم است!!!!!

و گاهي در مقام نوشتن خنديدن!

من نمي دانم دوستان وقتي از فکر کردن حرف ميزنند گويي تعريف شان از فکر کردن و تفکر همانند تعريف شان از استفاده از داروي بيهوشي است که از کم و زياد آن سخن ميارند.

و براي کم و زيادش قضاوتي مي کنند به زعم خودشان غيره ايدئولوژيک و غير ارزشي.

دقيقا آنجايي که به رسالت داشتن تفکر اعتراف مي کنند نشان مي دهد که تفکرشان سرشار از ارزش مداري و ايدئولوژي است با اين تفاوت که ارزش هايشان حاکم مرزهاي عرصه خصوصي شان و ضد ارزش عرصه عمومي شان است و ايدئولوژي شان ترسو در مقام حضور!!!!!!

بيزاري خود را از عقل ابزاري سر مي دهند و از ابزار عالم معنا به مبتذل ترين شکل ممکن بالا مي روند.

مشکل دقيقا در اين است که بيانديشيم که چگونه بيانديشيم. نمي دانم اين قسمت نوشته پيشين که دقيقا کپي اش مي کنم معنايش چه مي تواند باشد؟؟؟؟

" بر همين اساس چگونه انديشيدن در مورد انديشيدن بحثي بيهوده و بي اصل و بن است. انديشه خود حضور دارد. مهم پيدا کردن رسالت انديشه است. البته با لبخند که غير آن ضرورت انديشه زير سوال است. يا حق"

نمي دانم اين شهود از کجا ناشي مي شود و اين پيدا کردن رسالت براي انديشه در کجاي عالم دني از عالم معنا با چتر فرود مي آيد.

شايد دوستان از عالم وحي و عرفان آمده اند که مرا درين باب دخلي نمي تواند باشد!

در اين صورت سوال من از دوست عزيز حق گو اين است ، اين پيدا کردن رسالت براي انديشه چگونه صورت ميگيرد؟؟

به اميد جواب؟؟؟؟

شورشي ( نيما ) : خوشحالم جوش و ولع حامد عزيز رو در مورد نوشتن مي بينم. عزيز من تنها رسالت انديشه اينه که الان نشستيم و داريم براي نوشته هامون نظر ميديم و اونا رو تجزيه و تحليل مي کنيم. اميد داشتم به اينکه با توجه به شناخت من از نوشتم استفاده ابزاري نشه ولي عزيز دلم ، قشنگ من ، من که گفتم هر کي بخواد از عالم معنا تعريفي بده و هرکي بخواد اون رو انکار کنه هر دو به بيراهه رفتن هست. اي کاش يه خورده عمقيتر به همه چي نگاه کني حامدم. در مورد ارزش هاي خصوصي و عمومي و مرزهاي اين دو چيزي دستگيرم نشد ولي از لحاظ روانشناختي اين رو مطمئن ام که يکي از مشکلات و مرض هاي انسان هاي متفکر به معناي ابزاري فکر کردن سرکوب خواسته ها و ارزش هاي شخصي شان در عرصه عمومي ست. و يا در ارتباط با تعداد معدودي از انسان هاست که منجر به انديشيدن شان مي شه که چگونه...يه نوع روسپيگري و خود فروشي در برابر شرايط که باعث ميشه از خودت از اون چيزي که هستي از ذات انسان ( همون تعريفي که خودت از ذات مي کني ) فاصله بگيري و به سمت استفاده ابزاري از انديشيدن بري. بعضي ها پا رو فراتر از اين ميگذارن و آگاهانه با فعل انديشيدن از انديشيدن سوء استفاده مي کنن جهت ارضاي همين عقده هاي فرو خفته. مثال بارز اين شخصيت آدمي مثل خود تو مي تونه باشه که ترس رو پشت تفکر و انديشه پنهان مي کنه. گلم اين ميشه ابتذال. اين ميشه استفاده ابزاري از انديشه انتقادي. تو عکس العمل صرفي. و يا حتي صفري. اميدوارم با توجه به اين قضيه متوجه نوشته هاي قبلي شده باشي. من نه خواستم که از حق سخن بگم و نه خواستم عالم معنا و يا وحي رو براي کسي تعريف کنم و اينو شما بهتر مي دونستيد حامد قشنگم. من فقط آرزوي حقيقت مي کنم هم براي خودم و هم براي ديگران در مورد انديشه هم حرف من همينه. انديشه جزئي از حقيقت کل هست و هرگونه تعريف از چگونه انديشيدن منجر به فساد، ابتذال، و استفاده ابزاري انديشه خواهد شد. آنچه قابل تعريف است همين عقل ابزاري بشر است. اگر تفکري واجد آن نبود مسلما حق است ( البته اين قضيه در مورد روابط انساني صادق است ) و نوشته من در مورد حضور انديشه جوابم رو دادم. حالا از تو آدم به ظاهر شجاع مي خوام به من بگي چطوري ميشه در چگونه انديشيدن انديشيد؟ به اميد درک مطلب از جانب دوست خوبم حامد ( کاوان ).

يا حق

کاوان ( حامد ) : کليات

خوشحالم که انديشه و تفکر مي تواند اينگونه عرصه را تنگ نموده و عدم حقيقت را بر ملا!

هيج وقت در مقام انديشيدن به عکس العمل بسنده نبايد کرد ولي گاهي در مقام اثبات بي لياقتي ، عکس العمل بهترين عمل است.

به نوعي درين عرصه ديالکتيک منفي حداقل نا حقيقت ها را مشخص مي کند. گرچه از حقيقت دم نمي زند. ولي به نظرم در پيدا کردن حقيقت بهترين راه است.

من مشکلم دقيقا با رسالتي ست که دوستان براي تفکر قائل اند. اين رسالت از کجا ناشي مي شود!؟ باز هم تکرار مي کنم. چون نکته در اينجاست. بسياري از دوستان رسالت را از دين وام مي گيرند و به مبتذل ترين شکل ممکن از تفکر ميگريزند! در صورتي که نماده دين به زعم خودشان کتاب هاي آسماني است. کتاب هايي مکتوب!!!!

مکتوب!!!!!

مکتوب!!!!!

زبان و نوشته خود پديده ايست ذاتا منوط به تفکر!!!!

تفکري انساني!

جالب است خداوند عالم معنا وحي خود را مکتوب ( نوشته خود پديده ايست ناشي از تفکر انسان ) به انسان ها عطا مي کند. خداوند اينگونه به تفکر انساني براي رسيدن انسان به عالم معنا بها مي دهد ولي دوستان منادي معنا ( البته بدون تعريف ) تفکر را اينگونه سرکوب مي کنند. تا حدي که براي تفکر رسالتي قائل اند بدون تعريف!

من نمي دانم رسالت مي تواند بدون تعريف باشد يا نه؟ ولي تا آنجايي که مي دانم رسالت خود از نظر معنايي نياز به يک سري المان هايي دارد که متاسفانه دوستان به جاي نشان دادن آنها ( چون حدي براي تفکر قائل اند و بنا به همين ادعا بايد اين را مشخص کنند ) فقط در مقام مدعي العموم باقي مي مانند!

جزئيات ( پانويس آموزشي )

يکي از تعريف هاي تعريف حد قائل شدن است. وقتي ادعا مي کنيم براي تفکر نبايد حد قائل شد چون تبديل به عقل ابزاري مي شود چگونه برايش حد قائليم و رسالت! ( اين دقيقا خودش تعريف و حد است )

جوابيه

در مورد سوالي که مخاطب اش من بودم گويا که در مورد چگونگي انديشيدن به انديشه بود. با تفاسير فوق الذکر بنده فکر کنم مشخص شد که نبايد به گونه اي خاص انديشيد. گونه اي که خيلي از دوستان....

اين خود نتيجه انديشه مي تواند باشد. انديشته به اين که چگونه بيانديشيم. و متناظر اش که چگونه نيانديشيم.

1/13/2007

Coughed ergo sum

آراسته ی وهم خویش نمی خواهمت

کاش تنها
آینه دار آن بی پیرایه ترین
حقیقتی باشم

که تویی
به دوستان

1/10/2007

نظريه هايي در باب همزماني خوردن آب و کتک(محرمانه مستقيم)

ديروز تو مکان هميشگي مون در طي اين سالهاي اخير نشسته بوديم و جمعي بود از قديمي و جديدي و مهمان و ميزبان. فقط انواع و اقسام زيادي نداشت که اکثرا يه گوشه از پازل شون شبيه هم بود.

اين دفعه به شکل استثنايي در طي همين سالها موسيقي از مخرجي غير از ساز و آواز ادا مي شد. اينبار مخرج را سپرده بوديم به تکنولوژي. من الان طي يک نظريه کاملا فلبداهه به ذهنم رسيد که اين آدميزاد عجيب کاري کرد. که آدم داره واقعا تبديل ميشه به يک پردازشگر مفرح. مفرح از اون حيث که پردازش تنها در باب يافتن تفريح اتفاق مي افته. گيرم زماني اين تفريح خيلي عيني و ساده بود و حالا خيلي پيچيدگي هايي پيدا کرده که نداشت. اين پيچيدگي معلول همين حرکت هست به سمت تبديل شدن به پردازشگر مفرح. انسان از درد عقل از حيوان وجودش منزجر شد. پست شمرد و فاصله گرفتن رو آغاز کرد تا بلکه هم مجزا ديده بشه( نکته اينجاست که او در ديالوگ با خودش بوده و مي خواسته در چشم خودش مجزا ديده بشه) و هم به برتري بر محيط اطرافش نائل بشه. جدا از اينکه برتري جويي خود احساسي کاملا حيواني باشه. اما وقتي توسط عقل صورت بگيره هم توجيح پذير ميشه و هم شرعي! در اين بين البته دوره هايي بوده که انسان هنوز آنقدر عاقل به معناي امروزي نبوده به نظر من. دوره هايي مثل دوران يونان قديم که انسان ها عقل شان هم ارز ديگر ابعادي بوده که در نظر خودشان حضور داشته. احساس و تخيل و اسطوره هم در ديد آنها وجود واقعي و موثر داشته اند. با همه اين اوصاف انسان يکبار از حيوان بودنش گريخت و در اين گريز هيچ چيز نبود جز حيواني که از هراس تنها دست به فرار ميزنه. که حالا تنها يک وجهه برايش باقي مانده. که دارد ميرود که همه چيز را تبديل کند به دستگاه خودکار و فروش الکترونيکي. انسان حالا از انسان هم فرار مي کند. انسان با همه ارتباط هايي که به ظاهر با ديگر انسان ها دارد از آنجا که در طي تبديل به همان عقل و تنها عقل است اين ارتباط را پس ميزند و تنها از آن به عنوان آويز شخصيت و جايگاه اجتماعي استفاده مي کند. و در همين بين هراس خود را از نشان دادن آنچه احساس مي کند و درک آنچه که در ذهن خود شکل ميگيرد که خارج از استاندارد هاي تثبيت شده بيروني ست، به دقت پنهان مي کند. پس بروزآنرا مي سپارد در برخورد با تکنولوژي. و به شکلي قديمي تر در برخورد با همان طبيعت. اگر قديم تر ها در خانه با حيوان خود بيشتر سر و کله مي زدند، امروز در چت و سايت هاي مختلف خود را خسته و خواب آلود مي کنند.

از آنجا هم که تکنولوژي در دست و پا زدن در سطح فکر به ظاهر پيش رونده اما در باطن ثابت است تا بتواند با حجم بالاي تنوع خود انسان را آرام نگه دارد و حواس او را به جايي غير از خلاء دست ساخته خودش پرت کند. به جايي غير از اينجا که من اشاره خيلي کوچکي به حجم ناتواني ام از آن داشته باشم. در پي ساختن اين حجم بالا که هر روز احتياج به نوآوري دارد و اشکال جديد دارد اين انسان است که اينبار زير سلطه خودش و توهم خود ساخته اش مي رود. اينبار تکنولوژي به شکلي غير مستقيم اين برتري را بر انسان کسب کرده تا روزي که او هم بتواند در اين راه با دست خويش خودش را نابود کند يا تبديل شود به موجوديتي مستقل از انسان، چيزي مثل شهر ماشين ها. اما حالا که ذهن انسان به بردگي تکنولوژي در آمده بايد براي حفظ اين مخدر ذهن اش و توهمي که از بهروزي خود ساخته تماما ذهن اش را و من مي گويم حتي همان عقل اش را در چارچوب تکنولوژي و پردازشگري ببرد و اسباب تفريح خود را مهيا سازد. عقلي داشته باشد که تنها کار مي کند که به ظن خويش بهروزي ( و مخصوصا نه خوشبختي) بيافريند و زندگي را بهتر و سالم تر و کم درد تر کند. و همواره اين را بپوشاند که آن درد خواستگاه اش جايي نيست جز درون انسان که با ساختن پيرامون اش نمي توان آن را ساکت نمود و تنها مي شود کمتر شنيدن آنرا و غريبه شدن با آنرا که اتفاقا در زمان کنوني همان درد آدم را حفظ و نگاه داشته امکان بخشيد.

12/26/2006

خموشید...خموشید...خموشی دم مرگ است

سکوت آب
می تواند تشنگی باشد و فریاد عطش
سکوت گندم
می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمندانهء قحط
همچنان که سکوت آفتاب
ظلمت است
اما
سکوت آدمی فقدان جهان و خداست
غریو را تصویر کن
ا.شاملو

12/22/2006

....!!!???


نمی دونم تو این شب دقیقا گفتن چه جمله ای مرسومه...شب یلداتون مبارک...!!؟؟؟شب یلداتون به خیر...؟؟؟!!!شب یلداتون طولانی تر از همیشه..!!!؟؟؟
اصلا راستشو بخواین چندان مهم نیست که چی می گن..فقط خواستم بگم بالآخره زمستون هم اومد و من خیلی خوشحال می شم وقتی به این قضیه فکر میکنم که ما... اعضای این وبلاگ گروهی جمعی حقیقی (به قول یکی) هی رنگ عوض نمی کنیم....فصل عوض نمیکنیم.....ما خیلی پیشتر از اینکه زمستون بیاد تو سفیدیه وبلاگه حقیقیمون یخ زدیم... زمستون همگی خوش

12/01/2006

خورشید جاودانه می درخشد بر مدار خویش
مائیم که پا جای پای خود می نهیم
و غروب می کنیم هر پسین
آن روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که هم راه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند؟
ای راز
ای رمز
ای همهء روزهای عمر مرا اولین و آخرین
حسین پناهی. د

11/20/2006

...........................

11/13/2006

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
صراحی می ناب و سفینهء غزل است
...